تبليغاتX
غرور عاشقان

یه شب که نبودنش اتیش میزد به خاکستر خاطره های قلبم

 

 اسمشو رو صد تا ورق نوشتم و پیشش یه قلب پاره پاره کشیدم

 

، آره دنیا اینه رسم تو، تنها آرزومو ازم گرفتی هیچی نگفتم

 

، غصه ی دوست رو روی  دلم

 

گذاشتی

 

 بازم هیچی نگفتم ،همدم تنهایی هامو ازم گرفتی بازم هیچی نگفتم

 

اونقدر سکوت کردم تا تو با من راه اومدی ،چه راه اومدنی؟!؟!؟

 

چیزی که لیاقتشو نداشتم نصیبم کردی 

 

چیزی به من دادی که تو این زمونه خیلی کمیاب شده

 

 عشقی بهم دادی که همه هست و نیستم شد

 

تک تک ضربان های قلبم با نگاه های اون می اومد و می رفت

 

کافیه بگم عشق من یک کلمه اون شده بود

 

اما دنیا تو که میدونستی من بی اون نمیتونم

 

تو که میدونستی باورم شده بود یکی هست که منو دوست داشته باشه

 

چرا

 

چرا عشقمو ازم گرفتی

 

نفرین بر تو

 

چه فریب زیبایی بود بازی هایت

 

دنیا نفرین بر تو

 

 چه زیبا او را به من دادی و چه زیباتر از من گرفتی اش 

 

عشقم را می گویم

 

 

دنیا تو که میدونستی من تنهام چرا اونو ازم گرفتی

 

 به چه  قیمتی فریبم دادی

 

به چه قیمتی دلت اومد  شعله های گرم زندگیمومثل زمستون سرد کنی

 

 ای دنیا نفرین بر تو

 

کاش تو هم روزی تنها شوی .....

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 2:58 توسط فلورا |

 

یادته زنگ آشنایی ما از یه صدای ناشناس شروع شد که صاحبش تو بودی

 

و اون چیزی که باعث پیوند وعلاقه بین ما شد چشمای پاک وقلب صبورت بود

 

یادته هیچ روزی رو نمیتونستم بدون شنیدن  صدات به شب برسونم

 

یادته بلبل ها رو مسخره میکردیم که به چیزی دل بستن که مال دو روزه

 

یادته میگفتی بیا بریم یه جایی که هر کی با ما دو تا دشمن هست دستش بهمون

 

نرسه

 

یادته گفتی روزایی که پیش من نیستی نگرانی عشق من ازت کم بشه

 

یادته اونروز چقدر زیر بارون پشت سرم راه اومدی فکر کردی من ندیدمت

 

یادته قبل از اینکه ببینمت بهت گفتم دوستت دارم

 

یادته بعد از اون باری که دیگه ندیدمت  با هیچ کس نخندیدم  یادته؟

 

اما دیگه اون روزای خوب ما گذشت گرچه آشنایی ما در پاییز بود اون زمان

 

من تو بهار عشق تو پرسه می زدم واز سوز بادهای سرد بارانی هیچ خبر نداشتم

 

خبر نداشتم کی پاییز اومد و کی رفت اصلا عشق به تو مرا متوجه گذر زمان

 

نکرد

 

من در رویاهای کودکی سرگرم بودم که تو اومدی و منو با طلوع چشمات اشنا

 

کردی  حیف اون روزها که چه قول هایی به هم نمیدادیم

 

ساختن یه قایق  کوچیک که باهاش غم هامونو به ناکجا آباد بفرستیم و یه

 

شاخه  گل میخک که هر روز صبح هر کدوم دلتنگ تره بذاره پشت در حیاط خونه

 

اون یکی .

 

یه سوت که رمز خودشو داشت و هر وقت به گوشم میخورد یعنی تو اومدی بازم

 

امیدوار به فردا های روشن

 

یادته اون روزی که پرسیدم چقدر دوستم داری ساکت شدی و گفتی بعدا میگم

 

اون لحظه بود که یک دفعه یکی از شعله های عشقت  تو دلم خاموش شد

 

اما هنوزم دوستت داشتم ولی دیگه آرزوی بزرگم رسیدن به تو نبود

 

چون میدونستم که تو هم می خوای با آواهای عشق دروغ منو فریب بدی

 

باور کردم دوستم نداری دیگه همه چیزبرام تموم شده بود .

 

با خودم میگفتم آخه مگه میشه کسی که منو با عشق آشنا کرده تو این دیار

 

بی عشقی منو رها کنه و بذاره بره

 

به نبودن پیشش ودوری ازش که فکر میکردم

 

از شدت غم آرزوی مرگ کردم

 

چون باوم نمی شد که یه روز هم بدون دستای گرمش بتونم تو این دنیای سرد

 

زنده بمونم

 

اون روزی که تصمیم گرفتم خودمو نابود کنم تا شاید قلب شکستم آروم بگیره

 

رفتم یه جای خلوت و چشمامو بستم نمیدونم چقدر محکم رگم رو فشار دادم که

 

بریده بشه

 

فقط میدونستم دیگه دارم راحت میشم وهمه دردهامو با خودم از پیشش میبرم

 

دیگه هیج جیز یادم نیست .اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم اون بالای سرم

 

ایستاده . ساعت نمیگفت من چقدر تو این دنیا نبودم اما از نگاه های منتظرش

 

فهمیدم 48 ساعت که منتظره باز شدن چشمامه

 

و اقای دکتر که داشت میگفت)) اگر فقط یک دقیقه دیرتر کرده بودی از دست

 

میدادیش.))

 

ازش پرسیدم : چرا نذاشتی  برم و نجاتم دادی؟ تو که دوستم نداشتی ؟چرا؟

 

این بارم منتظر بودم که بگه بعدا میگم .اخه همیشه جواب سوال هایی که

 

نمیتونست بده میگفت بعدا میگم . من سرم  بالا بود اون سرش پایین این بار

 

جواب نداد.

 

بازم پرسیدم چشماش خیس اشک شده بود به زور از لابه لای بغض نترکیده اش

 

کفت :آره دوستت نداشتم ولی عاشقت که بودم،نبودم؟

 

اون لحظه بود که بهش قول دادم هرگز خودکشی نکنم .......

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 2:41 توسط فلورا |

 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...

 

 

 

 

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !

 

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !

 

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !

 

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...

 

ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !

 

چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !

 

  بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 

 

 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !

 

برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !

 

کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !

 

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!

 

برگرد تا دیر نشده ... برگرد ...

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 2:33 توسط فلورا |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:2 توسط فلورا |

 

 

هنوزم نمی تونم باورکنم که باید از تو جدا شد..

حالم به هم می خوره از همه ی قبلها ، از همه ی گذشته ها ...

حالم به هم می خوره از موجودی كه من نام داشت ...

كه حالا موجود ماندن برايش معماست...

می شنوی ؟! همه ی گذشته را عق می زنم ...

می بينی ؟! از همه چيز فرار می كنم ..

 از تو ، از خودم ، خاطره ها ، حرفها ، صداها ...

می دانم می خوانی ، می بينی ، می شنوی ...

 چشمانت را ببند كه دلم نمی خواهد زجرم را ببينی ...

گوشهايت را هم بگير تا صدای ناله ام را نشنوی ...

هر چه می كنم كه به تو فكر نكنم ، كه به گذشته بر نگردم ...

 هر تلقينی كه می كنم  نمی شود....

نمی شود باور كنم كه قرار است نباشی ، كه نيستی ...

پشيمان نيستم ، التماست هم نمی كنم تا بمانی ...

ولی آنقدرها هم آسان نيست ..گفتن اينكه نباشی با حس نكردنت ،

 با تحمل حس نبودنت ، تنها ماندنم ، خيلی فرق دارند !!!

هر چقدر دقيقه ها را شمارش كنم به آخر نمی رسند ... آخر ...؟!

معنی آخر چيست؟!

 اينكه هستی ولی من نباید" بودنت " را ببينم ...؟!

 كه بترسم  نكند نگاهت  كه كنم ،

تنم بلرزد كه تو بفهمی من دوستت دارم ...!!!

برای من اينها معنی آخر می دهد ...

 معنی تمام شدن ...
 

كاش می شد چشمانم را ببندم و وقتی باز می كنم هيچ چيز نباشد ،

 تو نباشی ، خاطره ها و گذشته ها هم نباشند .. 


كاش چشمانم را كه باز می كنم همه ی انتظارها ، جدايی ها ،

 نبودن ها ، همه و همه از دنيا ی من پاك شود ،
 
 خاكستری ها ، سفيد معنی شوند ... سياهی ها ، قرمز ...

كاش می توانستم چشمانم را ببندم ...

كاش ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 4:1 توسط فلورا |

کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم ... با هم بودن نمیشه می دونم  در آغوش تو بودن خیاله می دونم ... سهم من از تو آرزوهای محاله می دونم ... من و تو که تقصیری نداریم ... جدایی ها دست تقدیر می دونم ... کاش می شد فراموشت کنم یادت را از خودم جدا کنم ... من و تو ما نمی شویم می دونم ... رنگ خوشبختی نخواهیم دید می دونم ... سهم من از تو کوله باری از خاطرات ... تک تک لحظه هایم با یاد تو سرشار ... کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:52 توسط فلورا |

 

تو رفتی ومن ...

بی تومثل بادی غم انگیزم پر ازبرگهای زرد وپاییزم

بی تو مثل دریایی طوفانیم آرامشی ندارم و دلگیرم

بی تو مرده اند خنده ها پر کشیده اند شادی ها

بی تو داغون و خسته ام غریب و دل شکسته ام

بی تو تمام شد عاشقی اون لحظه های ناب و رنگی

بی تو لحظه هایم بارانیست زندگیم پوچ و بی معنیست

بی تو غم فرا گرفته بند بند وجودم را

غرق اشکهایم شده ام و می خواهم بمیرم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هنوزم به یادت زندگی میکنم

اسم تو را تکرار میکنم

هنوزم اول و آخر از تو می گویم

همیشه تو را بهانه میکنم

من عاجزم از فراموش کردن تو

بدون یاد و خاطرات تو ...

چه غم انگیز است لحظه هایم بی تو

دیگر عشقی نخواهد بود بعد تو

حتی این خودکار که می نویسد از تو

می داند سرشارست قلبم از عشق تو

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:44 توسط فلورا |

اي کاش زندگي آنقدر شيرين بود

که به خاطرش مي مردم

اي کاش مرگ آنقدر تلخ

و غير قابل تحمل بود

که به خاطر گريز از آن

چون اسکندر

در يافتن آب حيات

دنيا را از پيش چشم خود

و ديگران پس مي زدم

اي کاش زندگي اندازه مرگ تلخ

و مرگ اندازه زندگي شيرين بود

آنوقت اصيل ترين عدالت اعتقادي

                                                   در ذهن آدمي جوانه مي زد

 

                                                  

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:24 توسط فلورا |

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:20 توسط فلورا |

 

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم. دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقی بد دردیه

                                                 بهت نمی گم که دوست دارم؛ قسم می خورم که دو ست دارم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 4:26 توسط فلورا |

 

                                                                              

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.                               

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
 
***
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:47 توسط فلورا |

 

 

 

اونی که با غم تو سوخته و ساخته منم

تو قمار عاشقی عشقشو باخته منم

اونی که درد منو هیچ نمیدونه تویی

کلبه ی قلب منو کرده ویرونه تویی

گوشه اطاقم می نشینم وبه رنگ روی دیوار لبخند تلخی میزنم

کاش میتوانستم فریاد بزنم

اما ...

دیگر صدایی نمیشنوم

خودم را میبینم که گوشه دیوار نشسته ام و چشمانم را

به یک نقطه دوخته ام

خاطرات ...

بله خاطرات از ذهنم مثل باد میگذرند

ومن به پرواز در می آیم و بسوی آسمان میروم

برای شروع زندگی ابدی ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:34 توسط فلورا |

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:7 توسط فلورا |

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:26 توسط فلورا |

 

هر گاه دفتر محبت را ورق زدي


هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگها را احساس كردي


هر گاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خاموش ديدي


براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب بگو :


يادت بخير.....!

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:54 توسط فلورا |

چه زیباست

   بخاطر تو زیستن

                     وبرای تو ماندن

                                   وبه پای تو سوختن

   وچه تلخ و غم انگیز است

      دور از تو بودن

            برای تو گریستن

               وبه عشق و دنیای تو نرسیدن

   ایکاش میدانستی    بدون تو

                            زندگی چه ناشکیباست

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:41 توسط فلورا |

 

 

 

اگه روزي من مردم و من رو دوست داشتي  sara 

هر پنج شنبه به مزارم بیا                  

گل سرخي بر روي قبرم بگذار

تا هميشه ان گل سرخي که به تو

داده بودم را بياد بياورم

ولي......

اگه تو مردي

من فقط يک بار به مزارت ميام

و ان دسته گل سفيد مريم رو که با

خون خودم سرخ خواهم کرد

رو برات هديه ميارم

و عاشقانه در کنارت جون ميدم

تا بدوني که هيچ وقت تنها نيستي

 

 


+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:54 توسط فلورا |

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:35 توسط فلورا |

Image hosting by TinyPic

این روزا دلم خیلی گرفته

انگار یکی قلبمو تو مشتش گرفته

 

حال بدی دارم

هیچی و هیچکسو دوست ندارم

 

اونی که خوشحالم می کنه

اصلا یادی هم از من نمی کنه ...

 

هوا هم انگار بد شده

زندگیم پر از درد شده

 

همه سعی می کنن

منو خوشحال کنن

 

ولی...

 

دلم خیلی تنگه

اون ولی دلش مثل سنگه...

 

این روزا کار همه شده دل شکستن

کار منم شده فقط گریه کردن

 

عشق و خاطراتم رو نمی تونم فراموش کنم

عشق و خاطراتم رو نمی خوام فراموش کنم

 

عشق من ... عشق من

منتظرم من ... منتظرم من

 

منتظرم یادی از من کنی

تو که نمی خوای منو نابود کنی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:21 توسط فلورا |

 

 

قسمت نمی شه انگار، دست تو رو بگیرم

برای آخرین بار، برای تو بمیرم

گریه نکن که اشکهات، برای من یه درده

تحمل غم تو، منو دیونه کرده

هیشکی مثل من، تو رو دوست نداره

اینو از تو چشام می تونی بخونی

بود و نبودمُ همه وجودمُ واسه تو دادمُ

تو می گی منو نمی خوای 

خوش به حلتون چه دل خوشی دارین 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 19:32 توسط فلورا |

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:10 توسط فلورا |

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:8 توسط فلورا |

 

مگر نه اينكه خدا
ترا قسمت من كرد
مي خواهم براي تو
خودم را قسمت كنم
تكه تكه
ذره ذره
تا بيشتر نگاهت كنم
و بيشتر نگاهم كني
و بيشتر كه دلت تنگ شد
سهم خودت را ببري
مي خواهم آنقدر
خودم را قسمت كنم
تا همه بگويند
"خدا" من را قسمت تو كرد

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:53 توسط فلورا |